close
نازچت
داستان های آموزنده (خیلی قشنگه!)

سایت تخصصی و تفریحی علم و فناوری

1   در زمان های بسیار قدیم، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. آن ها از بیکاری، خسته وکسل شده بودند.…

banner
بهترین بازیکن از نظر شما، کدام است؟










جستجوگر پیشرفته



1

 

در زمان های بسیار قدیم، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. آن ها از بیکاری، خسته وکسل شده بودند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم، مثل قایم باشک.

 

همگی از این پیشنهاد شاد شدند. دیوانگی، فورا فریاد زد که چشم می گذارم. از آن جایی که کسی نمی خواست، دنبال دیوانگی برود، همه قبول کردند که او چشم بگذارد.

 

دیوانگی، جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن؛ یک.... دو.... سه.... همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت، داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت در میان ابر ها پنهان شد. هوس به مرکز زمین رفت. دروغ، گفت زیر سنگ پنهان می شود، اما به ته دریا رفت. طمع، داخل کیسه ای که خودش دوخته بود، مخفی شد.

 

دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه.... هشتاد.... همه پنهان شدند، به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.

 

جای تعجب نیست، چون همه می دانیم، پنهان کردن عشق، مشکل است. در همین حال، دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نود و پنج.... نود و شش.... هنگامی که دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و در میان بوته گل سرخ پنهان شد.

 

دیوانگی فریاد زد: دارم میام. اولین کسی را که پیدا کرد، تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود، جایی پنهان شود. بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد، به جز عشق و از یافتنش، ناامید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی. او در پشت بوته گل سرخ پنهان شده است.

 

دیوانگی، شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته های گل سرخ فرو کرد. عشق از پشت بوته بیرون آمد، در حالی که با دست هایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت: من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی؛ اما اگر می خواهی کمکم کنی، می توانی راهنمای من شوی.

 

و از آن روز، عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست. از همان روز تا همیشه، عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر، به احساس تمام آدم های عاشق، سرک می کشند.

 

 

 

نتیجه داستان:

 

عشق یعنی مستی و دیوانگی                                           عشق یعنی از خود بیگانگی

 

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن                                        عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

 

 

 

2

 

 

 

روزي، مرد كوري روي پله هاي يك ساختمان نشسته بود. كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود. روي تابلو خوانده مي شد:

 

من كور هستم، لطفا كمك كنيد. روزنامه نگار خلاقي از كنار او مي گذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل كلاه بود.او چند سكه، داخل كلاه انداخت و بدون اين كه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را بردا شت، آن را برگرداند و چيز ديگري روي آن نوشت. تابلو را كنار پاي او گذاشت و آن جا را ترك كرد.

 

عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور، پر سكه و اسكناس شده است. مرد كور از صداي قدم ها، خبرنگار را شناخت و از او خواست بگويد، كه بر روي تابلوچه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود. من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد كور هيچ وقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلو او خوانده مي شد:

 

 

" امروز بهار است، ولي من نمي توانم آن را ببينم."

 

3

 

این یک داستان واقعی است و در ژاپن اتفاق افتاده است. شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی، خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی، بین دیوارهای چوبی هستند. آن شخص، در حین خراب کردن دیوار، در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود. دلش سوخت اما برای یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد،متعجب شد، چون این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود. چه اتفاقی افتاده بود؟

 

مارمولک، ده سال در چنان موقعیتی زنده مانده بود. چنین چیزی امکان نداشت و غیر قابل تصور بود، متحیر از این مساله، کارش را کنار گذاشت و مارمولک را مشاهده کرد. در این مدت چه کار می کرده است؟ چگونه و چه می خورده است؟ همان طور که به مارمولک نگاه میکرد، مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد. مرد شدیدا منقلب شد. با خود گفت:

 

ده سال مراقبت! چه عشقی! چه عشق قشنگی!

 

 

 

 

 

نتیجه داستان:

 

 

اگر موجود به این کوچکی بتواند، عشقی به این بزرگی داشته باشد، پس تصور کنید، ما تا چه حد میتوانیم، عاشق باشیم و به نزدیکان مان عشق بورزیم.

 

4

 

در حقیقت همه ما چهار همسر داریم:

 

1.همسر چهارم که بدن ماست. مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی. وقت مرگ، اول از همه ، تو را ترک می کند.

 

2.همسر سوم که دارایی ماست. هر قدر هم برایت عزیز باشند، وقتی بمیری، به دست دیگران خواهد افتاد.

 

3.همسر دوم که خانواده و دوستان ما هستند. هر قدر هم صمیمی و عزیز باشند، وقت مردن، نهایتا تا سر مزار، کنارت خواهند ماند.

 

4. همسر اول که روح ماست و غالبا به آن بی توجه هستیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم. او ضامن توانمندی های ماست، اما ما، ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما  باشد، اما آن روز، دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

 

5

 

کشاورزی، الاغ پیری داشت. یک روز، الاغ از سر اتفاق، به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هرچه سعی کرد، نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای این که حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم آن  روستا تصمیم گرفتند، چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی، باعث عذابش نشود. مردم با سطل ، روی سر الاغ خاک میریختند ، اما الاغ، هربار، خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و هرچه خاک زیر پایش بالاتر می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.

 

روستاییان، همین طور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همین طور به بالا آمدن، تا این که به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستاییان از چاه بیرون آمد.

 

 

 

نتیجه داستان:

 

مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما همواره دو انتخاب داریم:

 

 

1 یا زنده به گور شویم یا این که از این مشکلات همچون سکویی برای پیشرفت، استفاده کنیم.

 

 

 

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 91
:: ارسال شده در: داستان های آموزنده ,

نویسنده
نویسنده : Mahdi Mahmoodi
تاریخ : [دوشنبه 13 آبان 1392 ] [ 20:16]
تاریخ
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب ارسالی
مدیریت وبلاگ تاریخ : پنجشنبه 02 آبان 1392
حالت های مختلف زنان در زندگی تاریخ : یکشنبه 24 آذر 1392
بنر دوستان تاریخ : جمعه 22 آذر 1392
خاکسپاری تاریخ : دوشنبه 18 آذر 1392
سیگار (SMOKING) تاریخ : جمعه 15 آذر 1392
والپیپر کریستین رونالدو ۲۰۱۲ تاریخ : سه شنبه 21 آبان 1392
رونالدو برابر پسر اوزیل مغلوب میشود! (دانلود) تاریخ : سه شنبه 21 آبان 1392
کدوم؟ رونالدو یا مسی؟ تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392
دانلود ضربات کاشته لونل مسی تاریخ : شنبه 18 آبان 1392
دانلود دیریبل ها و حرکات نمایشی کریس رونالدو تاریخ : شنبه 18 آبان 1392
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
user
progress عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

progress فراموشی رمز عبور؟

progress عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 22
کل نظرات کل نظرات : 8
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا تعداد اعضا : 4

کاربران آنلاین کاربران آنلاین

آمار بازدید آمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 22
باردید دیروز باردید دیروز : 1
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
بازدید هفته بازدید هفته : 32
بازدید ماه بازدید ماه : 102
بازدید سال بازدید سال : 962
بازدید کلی بازدید کلی : 4,190

اطلاعات شما اطلاعات شما
آِ ی پیآِ ی پی : 54.158.21.160
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :
RSS

Powered By
Rozblog.Com
Translate : RojPix.ir

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جست و جوی گوگل
من فقط در رقابت با خود هستم. هدف من مغلوب کردن آخرین کاری است که انجام داده ام.